پارت صد و هشتم :

سپس کمی به ذهنش فشار آورد؛ به‌راستی باید یک حرفی می‌زد که آن دو مزاحم از آنجا بیرون بروند. در دلش طوفانی از اضطراب می‌گذشت و نمی‌توانست جلوی آن‌ها حرفش را بزند، زیرا آن وقت تمام نقشه‌هایشان به یکباره پوچ می‌شد. پس با تلاشی مضاعف، جرقه‌ای در ذهنش روشن شد.
- می‌تونی کمر و شکمم رو ماساژ بدی؟
سپس معذب و مضطرب به وحید و عسل نگاه کرد، طوری که بفهمند باید بروند. وحید که فضا را به شدت Ù

این پارت به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    0

    ای بدبخت طماع ببین چکار با دختر بدبخت کرد

    ۵ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😞

    ۵ روز پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    هیی

    ۳ ساعت پیش
  • هلنا

    0

    وای آخه این عسل چرا حسودیشش تمومیی ندارهه😏😂 اینقدر دروغ بافتن بهم که اگه لو برن اوضاع بدتر از چیزی که هست میشهه 😖

    ۵ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا 😂

    ۵ روز پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    بچه ی نداشته رو سقط کرد🤭. چقدر حسود این عسل

    ۵ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۵ روز پیش
  • ریحا

    1

    بفرما آقا آوید میگن دروغ دروغ میاره بی راه نمیگن

    ۶ روز پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    والا

    ۵ روز پیش
  • Alireza

    1

    مثه این میمونه ک یه سطل آب یخ رو سر آوید ریخته باشی

    ۱۱ ماه پیش
  • نرگس

    2

    کاش پارت بعدیو میزاشتین🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    فردا ارسال میشه.

    ۱۲ ماه پیش
  • محرابی

    3

    ممنونم واقعا زیبا بود. وای ازحسادت جاری

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    فردا پارت ارسال میشه.

    ۱۲ ماه پیش
  • Leila

    1

    خداروشکر که حالت بهتر شده عزیزم که میتونی پارت بزاری امیدوارم همیشه خوب باشی💞

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انشاالله عزیزم ممنون که صبر کردید.

    ۱۲ ماه پیش
  • م

    2

    بدجنس،بچش سقط کرد،عجب گولی خورده پرتو،پس نشسته بود نتیحه کارشو ببینه هی نمی رفت 😏🙏🏼💚

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    می دونست چه گندی زده

    ۱۲ ماه پیش
  • آمنه

    3

    بانو میدونم حال شما خوب نیست من توقع زیادی دارم اما واقعا به یک پارت هدیه نیاز دارم ببینم آوید چکار میکنه اگه توانستیم این هدیه رو به ما بدید میدونم خیلی پررو هستم ولی دل بی قرار مجبور به درخواست کرد

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سعی می کنم بدم عزیزم.

    ۱۲ ماه پیش
  • آمنه

    3

    به نظر من این بهترین بهونه از شر بارداری دروغی هست ولی از این میترسم که پرتو ضرر ببینه اخه اون به خاطره مادرش تن به اینکارها زد بانوی پارسه امیدوارم کامل خوب شده باشید وحالتون حتی بهتر از ما باشه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بهترم خداروشکر مرسی عزیزم.

    ۱۲ ماه پیش
  • آمنه

    1

    حالا شد بهونه عالی برای خلاصی حداقل تهمت زدن گرچه گناه هست ولی گناه اصلی رو با وجود باردار نبودن پرتو هست اما گناه اصلی رو عسل کرد از نظر من تقصیر رو گردن عسل بندازن هیچ مشکلی نیست پارت عالی

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    چون به خودش اجازه داد این کار رو بکنه.

    ۱۲ ماه پیش
  • Leila

    1

    خبببب داریم ب جاهای خیلی خوبی میرسیم 😊اَی عسل بدجنس😒 ⚘️🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به اوج داستان

    ۱۲ ماه پیش
  • م.ر

    2

    جاری بدجنس 😅

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    روباه مکاره اصلا

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️